پیدایش نوروز

 

نوروز هنگامه راستان‌خیز طبیعت و روز نوشدن جهان هستی، هنگام وزش باد صبا و رویش گیاهان و شکوفایی گل‌ها، آغاز سال جهان و شادی‌بخش جهانیان و آرنگ فروغ‌مند فرهنگ ایران‌زمین به همه ایرانیان آزاده و همه آزادگان جهان، فرخنده باد.

به امید آن‌که با آغاز این نماد خِرد و مردمی‌ و نشان فرهنگ راستین انسان، نامردمی‌ها، بدسگالی‌ها، پرخاشگری‌ها، ستیز و جنگ، خونریزی‌ها، آزار‌ها و شکنجه‌ها … پایان پذیرد و نابخردان حاکم بر جهان و عاملان جهل و بیداد، به خود آیند و به فر این رستاخیز طبیعت در خود بنگرد. به خرد و اندیشه و معرفت بگرایند تا همه مردم همدوش با این روز خسته و آغازینه‌ی خدایی به سوی “شهرستان نیکویی” و “بهشت مینو” و طبیعت زیبا، جهان عشق و مهر و آفرینش و سازندگی –وجدان و وشتان، دست افشان و پای‌کوبان _ با خنده‌های برخاسته از دل و جان، رهسپار شوند. دیو جنگ و جهل و نفرت و آزار و ویرانی را به زنجیر کشند و دست مهر و دوستی یکدیگر را بفشارند و درفش آزادی و آزادگی را بر افرازند…

پس از این شادباش نوروزی برای شما مژده‌ای دارم و آن این‌که خواست خِرد بر کرسی نشست و دیدم که سرانجام، خردمندان جهان نشستی ساختند و اندیشیدند و نوروز باستانی و جشن باشکوه انسانی ایرانی را به عنوان آغاز سال برای همه جهان پسندیدند و برگزیدند که این عید نه برخاسته از نام کسی و فردی است و نه وابسته به کیش و آیینی خاص، که گزینشی است خردمندانه و برخاسته از اندیشیدن درست و استوار بر هنجار آفرینش و ناموس طبیعت و شناختن زمان و آگاهی بر چند و چون گردش سپهر و مهر و سیارگان منظومه خورشیدی کارگر بر زمین… اینان دریافتند که بر این کره‌ی خاکی، مردمی‌ بودند- و هستند- که با گذشت زمان به شناخت خود و آن‌چه پیرامون خود می‌دیدند کامیاب شدند. در برابر “زمین بی‌کران”، “زمانی کران‌مند” را در نظر گرفتند. این زمان‌شناسی در هزاره‌ی دهمِ همین “زمان کران‌مند” به رای و اندیشه‌ی “مرد بینادل” و صاحب‌نظری پدید آمد که ما او را “روشنفکر”، “بینادل” یا به گفته‌ی حافظ “نظرباز” می‌دانیم. او گفت: زمان و زمین و سپهر و پیوند ستارگان را با زمین درست دریابید تا شاد زیوید، تا زیوید جهان‌تان بکامه تن و مینوتان بکامه روان باشد… باید نیک بیندیشید، اندیشه‌ی نیک را نیکو بیان کنید و بیان نیک را نیکو بکار بندید… همین و همین.

او رفت و این مرده‌ریگ سپند و ورجاند را برای نسل انسان به جا نهاد تا آن زمان که مردم، نیک اندیشیدند، نیک گفتند و کردارشان نیک بود، زندگی‌شان سرشار از شادی، فروغ، زیبایی و زمین‌شان سرسبز، آباد، پربار و رمه‌شان انبوه و باغ‌هاشان پر انگور… آزادی‌شان به کام و خامه و دفترشان آزاد به کار بود. آن انسان نظرباز بینادل، استوار از آن‌چه پیش از او پدید آمده بود، زمان را اندازه گرفت و سنت‌های خوب و دیرین را مقدس شمرد. مقدس‌تر از همه دو اعتدال بهاری و پاییزی را آن‌چنان که ناصر خسرو قبادیانی گفت:

نوروز اگر چه ز مهرگان به                           هر دو دو زمانند اعتدالی

اکنون جا دارد که همراه و به دنبال این درآمد و آغازینه‌ی سخن، یادی و سخنی درباره پیدایی و برگزاری این آیین دیرپا و شیوه‌ی برخورد و رویاروبی ایرانیان را با آن داشته باشیم تا هم بازماندگان ناآگاه و به سستی‌گراییده‌ی آن بیداران و خردمندان و هم همه‌ی مردم جهان از “چه و چون و چند” برگزاری این جشن آگاه شوند و بدانند که انگیزه این آیین شکوه‌مندی، سروری و بهسازی نیاکان‌شان چه بوده است و چگونه در سایه فرّ خرد اندیشه نیک:

مردم از هر طرف به دشت و به کوه                   ناز و عشرت کنان گروه گروه

بود نعمت خورندگان بسیار                                  لیک نعمت فزون ز نعمت خوار

در اثر بهداشت و خوراک خوب و مناسب، مرگ‌ومیر اندک و مردم فراوان در اثر کار و کوشش آنان، زمین سبز و آبادان بود…

و به گفته فردوسی:

جهان چون بهشت شد آراسته                                   ز داد و ز بخشش پر از خواسته

بی‌گمان پیروزی و سرافرازی هر ملت و آبادی جهان و آزادی و شادی و خرمی‌ مردمان انگیزه‌هایی داشته و دارد که آن انگیزه‌ها را در رسم‌ها، آیین‌ها و افسانه‌ها و میراث‌های به‌جامانده از آن مردم و آن ملت‌ها می‌توانیم بجوییم و بیابیم و هم‌چنین انگیزه‌های واماندگی، پس‌روی و تیره‌روزی ملت‌ها را- تا اندازه‌ای- با همین شیوه باید جست‌وجو کنیم.

در جهان امروز- با همه‌ی پیشرفت‌های فناوری، تکنیک و گسترش دانش- آن ویژگی‌های عارفانه‌ی مردمی، نادیده انگاشته شده‌است؛ آز و هوای نفس و خیره‌سری و خودکامگی و دیگرکُشی و آزار و شکنجه بر دل و جان حاکمان جهان فرمانروا شده‌است و به‌ناچار انسان و جهان انسانی را دچار پژمردگی، افسردگی، دل‌مردگی، بیمناکی و هراس کرده‌اند و انسان چون شکارِ گرفتار در دام، هرچه بیش‌تر دست و پا می‌زند و تلاش می‌کند، بندهای افتاده بر دست و پایش استوارتر و محکم‌تر می‌شود…

اگر به پیشینه ملت ایران بنگریم- و درست بنگریم- که روزگاری از مرز چین تا “ورارود=فرات” و کرانه‌ی نیل و “دریای میانه” یا مدیترانه را زیر فرمان داشت و سرمایه و دارایی، خوشی و شادابی دانش و خرد و بینش، در زیر درفش این فرمانروایی در سراسر این سرزمین گسترده و آباد، به اوج و کمان دلخواه رسیده بود، در شگفت می‌مانیم…

به تاریخ‌های ساختگی نگاه نکنید؛ تاریخ راستین در دل همین افسانه‌ها، میث‌ها، استوره‌ها و دفترهای به فراموشی‌سپرده و سنگ‌نبشته‌ها… نهفته است. اکنون باید دید این روزگاران چه انگیزه‌هایی در کار بود. مردم چگونه می‌اندیشیدند. خویشکاری چه معنایی داشت. “رنج خود و راحت یاران طلب” تا چه اندازه مصداق پیدا کرده بود… و اکنون چرا از آن همه زیبایی، بهروزی، فراخی زندگی، دریادلی، گذشت و آبادانی، دور مانده است.

پی‌جویی در چند و چون این انگیزه‌ها و شناخت راستین آن‌ها می‌تواند راهبر و راهنمای پندآموزی برای مردم این بوم و بر و همه‌ی مردم گسترده در پهنه‌ی جهان باشد…

برای پی‌بردن به این راز شگرف باید نگاهی به آیین‌ها و رسم‌های دیرپای ایرانیان -در روزگاران گذشته- بیندازیم؛ هر چه کوتاه‌تر…

در ایران هر سال ۱۲ ماه، هر ماه ۳۰ روز و اندی افزون بر ۳۶۰ روز سال –به نام پنجه‌ی دزدیده- بود و با به کاربردن “کبیسه‌ها” و به هنجارآوردن سال، تا هر فصلی در جای خود باشد و کار دهقانان و کشت‌ورزان بسامان باشد، زمان چون مهر تابان یار و نیروبخش انسان و در خدمت انسان قرار گرفته است. هر روز سال نامی ‌داشت و هر ماه که در دل نام‌های روزها بود و هر نام، ام ایزدی:”یاری‌بخش” پاسبان و شادی‌آفرین که همه‌ی ایزدان نماینده و نماد شادی، بارآوری، آبادانی، آب‌رسانی، دوستی، آزادی، فرخندگی، زیبایی، توان و نیروی سازندگی و آفرینندگی بودند…

هر روز که نام ماه و نام روز با هم یکی می‌شدند، آن روز را جشن می‌گرفتند، شادی می‌کردند و به ستایش و نیایش آفریدگار دادار پروردگار می‌پرداختند. افزون بر این جشن‌های ماهانه، جشن‌های بزرگ و فراگیری چون نوروز، مهرگان و سده داشتند که با توجه به فلسفه و چند و چون پیدایی آن‌ها، به انگیزه‌های آن همه پیشرفت و پیروزی و کامرایی پی می‌بریم.

در این‌جا به نوروز و جشن فروردین می‌پردازیم و ارج و ورج این جشن همایون و فرمند و خجسته را-تا آن‌جا که مجال این گفتار بر می‌تابد- می‌نمایانیم. به امید آن‌که ایرانیان و مردم جهان به این پدیده ورجاوند و زیبا آشنایی بیش‌تر پیدا کنند و زنگ و گرد و غبار سستی، ناتوانی، بی‌مهری، بی‌معرفتی را از نهاد و جان و دل خود بزدایند و برای رسیدن به شکوه زندگی انسانی با چشم و دل بیدار و جان آگاه به تلاش و کوشش و آفرینش و بخشش و مهرورزی است.

به گفته‌ی ابوریحان در کتاب التفهیم: ”نوروز نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیراک پیشانی سال نوست.”

نوروز را به جمشید نسبت می‌دهند که در چنین روزی او بفرمود تا جشن گرفتند و شادی کردند و رخت نو پوشیدند و تا به امروز به نام روز جمشیدی مانده است. در همه‌ی تاریخ‌ها این نکته یاد شده است که برای نمونه تنها به چند بیت از شاهنامه‌ی فردوسی و بخشی از تاریخ بلعمی ‌بسنده می‌کنیم؛ زیرا یاد همه کتاب‌هایی که در این زمینه اشاره‌ها و مطلب‌هایی دارند خود به کتابی پُربرگ کشیده می‌شود.

فردوسی درباره نوروز و پیدایی آن و بنیادگزاری‌اش به فرموده جمشید، چنین می‌فرماید که پس از درگذشت تهمورس:

گرانمایه جمشید فرزند اوی                            کمربسته و دل پر از پند اوی

بر آمد بر آن تخت فرخ پدر                           به رسم کیان بر سرش تاج زر

کمربسته با فر شاهنشهی                               جهان سر به سر گشته او را رهی

جهان انجمن شد بر تخت او                           از آن بر شده فره بخت او

به جمشید بر، گوهر افشاندند                          مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو، هرمز فروردین                          بر آسوده از رنج تن، دل ز کین

به نوروز نو، شاه گیتی فروز                         بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند                            می‌و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار                        بمانده از آن خسروان یادگار…

و از آن‌جا که فرهنگ ایران بر آیین داد و دادگری و بنداد استوار بر عشق و مهر و خرد و خویش کاری استوار است و فرمانروا یا پادشاهی را گرامی‌ می‌دارد که پاسدار و پاسبان این آیینِ فرموده‌ی”خداوند جان و خرد” باشد، شناخت آن را به بخشی از تاریخ بلعمی‌ اشاره می‌کنیم.

در تاریخ بلعمی -که ترجمه‌ی تاریخ طبری است- به خامه‌ی ابوعلی بلعمی -بر همان پایه که در شاهنامه یاد کردیم- چنین آمده است: ”پس علما گرد کرد و از ایشان پرسید که چیست این پادشاهی بر من باقی و پاینده دارد؟ گفتند: داد کردن و در میان خلق نیکی، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که روز مظالم، من بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه دروداد باشد مرا بنماید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، روز هرمز بود از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کرد، تا اکنون سنت گشت…”

و سخنان دیگر همه در همین زمینه‌اند. (چون نصیحت الملوک غزالی، اخبارالطوال دینوری، غررالاخبار ثعالبی…) گذشته از این روایت‌ها و بحث داد و دادگستری، گزینش این روز و این جشن به عنوان آغاز سال و نوشدن زمان و شکوفایی طبیعت و بیداری زمین و آمادگی مردم برای تلاش و کار و کوشش بیش‌تر و آفرینش و مهرورزی به یکدیگر و همکاری و همیاری برای آبادانی و شادابی فضای زندگی… همه نشانِ آگاهی، ژرف‌بینی، بیداردلی و خردمندی مردم این مرز و بوم بوده است، زیرا چنان‌که می‌دانیم در نوروز یعنی نخستین روز بهار -از دیدگاه ستاره‌شناسی- آفتاب به برج بره درمی‌آید و روز و شب برابر می‌شوند و هوا نه گرم و نه سرد است. طبیعت خفته بیدار می‌شود و همه‌چیز، همه‌کس، همه‌جا پذیرای زندگی نو می‌شوند و جهان هستی، پوشش و رویشی نو و تازه و بهنجار پیدا می‌کند. انسان و زمین، سپهر و زمان، همه دست به دست هم می‌دهند تا جلوه‌گاهی دلکش و زیبا برای تجلی خداوند و هنجار آفرینش پدید آورند، تا بهمن، فرمانروا و خرسند و اهریمن شکسته پا و در بند آید. این آشنایی و به‌هم‌پیوستگی مردم ایران کهن با طبیعت و هنجار آفرینش، در خور بررسی و پژوهش است.

نوروز و مهرگان

چنان‌که بیش‌تر یادآور شدم، نوروز و مهرگان دو زمان اعتدالی هستند با این تفاوت که راه پیش نوروز، راه پشت سر مهرگان است و سخن ناصرخسرو را خواندیم و خاقانی شروانی هم همین در آمدن خورشید را به برج بره و برابرشدن روز و شب را – با پیچیدگی لفظی خاص خود- چنین آورده است:

آهوی آتشین روی، چون در بره در آید              کافور خشک گردد، با مشک تر برابر

“آهوی آتشین روی” کنایه از خورشید است که وارد برج حمل می‌شود و کافور خشک و مشک تر، کنایه از روز و شب است.

اما شیوه برگزاری نوروز خود داستانی دیگر است که توجه و ژرف‌شدن در چند و چون و تداوم آن هم بایسته است و هم دل‌نشین. آن‌چه را همین امروز در برگزاری این جشن فرخنده در میان همه‌ی دودمان‌های ایرانی گسترده در پهنه ایران بزرگ و سراسر جهان می‌بینیم، یادگاری از هزاران سال پیش است که در این نوشته، هرچه کوتاه‌تر به آن نگاهی می‌افکنیم. چون آگاهی ما از روزگار ساسانیان و دسترسی ما به منابع آن در روزگار اسلامی ‌بیش‌تر و آسان‌تر است، به آن روزگار و شیوه‌ی برگزاری نوروز در آن زمان می‌پردازیم و پیوند و تداوم آن را تا امروز نشان می‌دهیم.

آن‌چه از نوشته‌های تاریخ‌نویسان سده‌های نخستین اسلامی ‌بر می‌آید و به‌ویژه با نگاهی به نوشته‌های جاحظ بصری در کتاب‌های المحاسن و الاضداد (شایست و ناشایست) و کتاب تاج، آیین برگزاری نوروز و سیر آن تا امروز آشکار می‌شود.

جاحظ در سخن از مهرگان و نوروز می‌نویسد: «مهرگان آغاز زمستان و فصل سرماست و نوروز آغاز گرماست. لکن در نوروز کارهایی است که در مهرگان نیست. از آن میان که نوروز آغاز سال و هنگام گشایش خراج و عزل و نصب کارگزاران و سکه‌زدن پول از درهم و دینار و پاک‌کردن آتشکده‌ها و ریختن آب … و از اینگونه کارها … و سپس مردم فرمان می‌یابند که به دیدار شاه بروند و نامه‌های شکایت‌آمیز آنان را می‌پذیرند. اگر در میان آن نامه‌ها نامه‌ای باشد که کسی از شاه شکایت کرده باشد. آن نامه‌ها را مقدم بر همه نامه‌ها می‌گذارند و سپس شاه موبد بزگ و دبیربد و هیربدان هیربد را می‌خواهد و منادی ندا می‌دهد که هرکس از شاه شکایت دارد از میان مردم بیرون آید تا به دادخواهی او رسیدگی شود.»

جاحظ، محاکمه شاه را در پیشگاه موبد موبدان، دبیران و هیربدان شرح می‌دهد و این خود درخور توجه است. درباره نوروز، جاحظ در کتاب المحاسن و الاضداد آورده است: «در هر یک از روزهای نوروز، پادشاه، بازی سپید پرواز می‌داد. از چیزهایی که شاهان در نوروز به خوردن آن فرخندگی می‌جستند، اندکی شیر تازه و پاک و پنیر تازه بود و در هر نوروز برای شاه با کوزه‌ای آهنین یا سیمین آب برداشته می‌شد. در گردن این کوزه گردن‌بندی می‌بستند از یاقوت‌های سبز که در زنجیر زرین گذاشته و بر آن مهره‌های زبرجدین کشیده بودند. این آب را دختران دوشییزه از زیر آسیاب‌ها برمی‌داشتند… چون نوروز به شنبه می‌افتاد، شاه می‌فرمود که از بزرگ یهودیان چهار هزار درم بستانند و کسی سبب آن کار را نمی‌دانست جز این که این رسم در میان شاهان رواج داشت و مانند جزیه شده بود…  پنج روز پیش از نوروز در پهنه بارگاه شاه ۱۲ ستون از خشت خام بر پا می‌شد که بر آن ستون‌ها گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس می‌کاشتند و آن‌ها را نمی‌چیدند تا ششمین روز نوروز با آهنگ و نوا و خنیاگری آن دانه‌ها را می‌کندند و برای فرخندگی به مجلس بزم می‌پراکندند و تا مهر روز از فروردین‌ماه (۱۶ فروردین) آن سبزه‌ها را گرد نمی‌کردند این دانه‌ها را برای شگون می‌کاشتند و باور داشتند هر کدام نیکوتر شود، برداشت آن دانه در آن سال بیش‌تر خواهد بود. شاه به سبزه‌ی جو می‌نگریست و از خرمی‌ آن فرخندگی می‌جست… »

سخنان بالا که فشرده نوشته جاحظ است، نمونه‌ای است از یک گوشه از رسم و آیین نوروز که تا امروز همین سبزه‌کاری در میان دودمان‌های ایران رواج دارد که پیش از نوروز دانه‌های گوناگون- که در بالا به آن‌ها اشاره شد- می‌کارند و معمولا روز ۱۳ پس از نوروز- که همگی به دشت و بیابان می‌روند با خود آن‌ها را می‌برند و به آب می‌افکنند.

چرا هنگامی ‌که نوروز به« شنبه» می‌افتاد، از بزرگ یهودیان چهار هزار درهم دریافت می‌شد؟

نکته تازه و جالبی که در نوشته‌ی جاحظ خواندیم، هم‌زمان‌شدن نوروز با روز شنبه بود که به دستور پادشاه از بزرگ یهودیان پول دریافت می‌کردند و کسی راز آن راز را نمی‌دانست. به نظر من این دریافت پول از رئیس یهودیان در تقارن نوروز با شنبه باید چنین باشد که چون روز شنبه روز مقدسی برای یهودیان است، تقارن آن با نوروز، فرّ و فروغ و جلوه ویژه‌ای پیدا می‌کند. به شکرانه‌ی این هم‌آغوشی و تقارن‌ها، بزرگ یهودیان، شادیانه‌ای بسزا پیشکش شاه می‌کرد تا به خزانه‌ی کشور داده شود و مردم ایران همگی این تقارن را به فال نیک می‌گرفتند و آن نوروز با شکوه بیش‌تری برگزار می‌کردند.

انگیزه‌ی دیگر آن و دریافت آن شادیانه که به گونه‌ی سنت در آمده بود، رسمی ‌است که هنوز هم در میان ایرانیان رواج دارد که هنگام عید نوروز از کم‌بخشنده‌ترین (خسیس‌ترین) فرد دودمان «دشت» می‌گیرند و باور دارند که شگون دارد و سبب گشایش و فراخی روزی می‌شود و چون یهودیان در میان قوم‌های ایرانی به خست و نابخشندگی معروفند، دریافت این پول را از بزرگ آنان، انگیزه گران‌باری خزانه کشور و فراخی نعمت می‌دانستند. همین امروزه هم تقارن نوروز را با شنبه با شکوه و سرور و خوشامد فراوان برگزار می‌کنند و در میان دودمان‌های ایرانی و به گویش خاص آنان این اصطلاح وجود دارد. برای نمونه در میان مردم بختیاری- برای آن‌که فرصت را از دست ندهند و امروز را به فردا نیفکنند- می‌گویند: «گاه گاهی اتته(etate) شنبذ به نوروز» و رشتی‌ها می‌گویند: «سال‌ها بر بخوره شنبه به نوروز» و مازندرانی‌ها می‌گویند: «صد سال گاهی شنبه به نوروز می‌افتد.» البته صد، عدد کثیره و از راه اغراق است و گرنه به طور معمول هر شش تا هشت سال یک بار شنبه به نوروز می‌افتد.

ابوریحان بیرونی می‌نویسد: آیین پادشاهان ساسانی در پنج روز نخستین فروردین چنین بود که شاه به روز یکم؛ نوروز را آغاز می‌کرد و همگان را از نشست خویش آگهی می‌داد و آنان را به مهرورزی خود دلگرم می‌ساخت. روز دوم دهگانان و کارکنان آتشکده، روز سوم اسواران و موبدان بزرگ، روز چهارم خانواده و نزدیکان خود، روز پنجم پسر خود و همگنان او را می‌پذیرفت و به هر یک از آنان – در خور جاه و پایگاه- بخشش می‌کرد (عیدی می‌داد) چون روز ششم فرا می‌رسید و از پرداخت حقوق مردم آسوده می‌شد، از آن پس نوروز از آن خود او بود و تنها ندیمان او می‌توانستند با او باشند و بس. در بامداد نوروز، نواها، و آهنگ‌های ویژه‌‌ای در پیشگاه او نواخته می‌شد. مردم، فرمانروایان، مرزبانان، هر کدام در خور کار و پیشه و توانایی خویش شادیانه‌هایی برای شاه می‌بردند. و توده مردم هر چیز خوبی را سراغ داشتند چون مشک، عنبر، عود، و یا کارهای دستی زیبا، پیشکش شاه می‌کردند و همه‌ی این شادیانه‌ها در دفترهای دیوانی یادداشت و ضبط می‌شدند. پنج روز نخستین فروردین را نوروز عامه و روز ششم را نوروز خاصه می‌نامیدند.

پذیرایی شاه بدینسان بود که در نوروز رخت زیبا می‌پوشید و گوهرهای گرانبها به آن می‌آویخت، با شکوه بسیار بر تخت می‌نشست. آنگاه جوانی که هم نام زیبا داشت و هم به دیدار و اندام برازنده و زیبا بود و هم به سخن و گفتار، با چهره‌ای گشاده و خندان، بار می‌خواست. شاه او را بار می‌داد. برابر شاه- اما پشت پرده – می‌ایستاد. شاه از او می‌پرسید: کیستی و از کجا می‌آیی؟ با که آمده‌ای؟ چه آورده‌ای؟ به کجا می‌روی؟

جوان پاسخ می‌داد: نامم خجسته است. از پیش دو فرخنده آمده‌ام. سال نو و پیروزی آورده‌ام. پیش دو نیکبخت می‌روم. برای شاه مژده‌ی تندرستی و شادکامی‌ دارم… آنگاه شاه می‌فرمود تا به درآید. او پرده را کنار می‌زد و چون فرشته‌ی نیکبختی بر چهره‌ی شاه لبخند می‌زد. پس از آن ظرف سیمینی در پیش شاه می‌نهادند که در آن چند گرده نان گندم و جو و ارزن و ذرت و نخود و عدس و برنج و کنجد و باقلا و لوبیا گذاشته شده بود و نیز از جنس هر یک از آن نان‌های هفت دانه و هم‌چنین هفت شاخه از درختان بید، زیتون، به و انار – که نامشان را فرخنده و نگاه کردن به آن‌ها را خوشایند و باشگون می‌دانستند – می‌نهادند و بر آن شاخه‌ها می‌نوشتند: افزون، افزاید، افزود، پرواز، فراخی، فرهی. و نیز بر خوانی که آن ظرف نهاده شده بود، شکر و سکه‌های زرین و سیمین و دسته‌ای از گیاه اسپند می‌گذاشتند که شاه همه را در دست می‌گرفت  و آنگاه کسانی در پیشگاه او بودند، پایداری و نیکبختی او را با آوای بلند اورمزد می‌خواستند. موبد موبدان نخستین کسی بود که در نوروز به شاه شادباش می‌گفت.»

در نوروزنامه منسوب به خیام، سخنان موبد موبدان –در هنگام روبروشدن با شاه چنین آمده است: «شها! به جشن فروردین، آزادی گزین، یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایی و بینایی و به کاردانی و دیرزیوری و با خوی هژیر. و شاد باش بر تخت زرین و انوشه خور به جام جمشید. رسم نیاکان در همت بلند و نیکوکاری و ورزش. داد و راستی، نگاهدار، سرت سبز باد جوانی چو خوید، اسبت کامکار و پیروز، تیغت روشن و کاری به دشمن، بازت گیرا و خجسته به شکار، کارت راست چون تیر، بر تخت با درم و دینار، پیشت هنری و دانا گرامی‌و درم خوار، سرایت آباد و زندگانی بسیار…»

توده مردم و مراسم نوروزی

این نمونه‌ای از شیوه‌ی برگزاری جشن نوروز برای شاهان و در حضور آنان بود. مردم نیز مراسمی ‌ویژه‌ی خویش داشته و دارند. یعنی برگزاری نوروز چنین است که دو بهره از اسفندماه گذشته، مردم به تکاپو می‌ایستند. سبزه می‌کارند و به گردگیری، پاکیزگی و شست‌وشوی خانه و ابزار خانه یا به‌اصطلاح به خانه‌تکانی می‌پردازند. هر کس متناسب با توان و امکان خود آذوقه، خواروبار و نیازمندی‌های بایسته نوروز را فراهم می‌کند، آن‌چنان‌ که همه‌ی مردم با خانه‌های پاکیزه، شسته‌ورُفته، سبزه‌های خرم و نورسته با رخت‌های نو، چهره‌های شاد و لبان خندان، نوروز را پذیرا می‌شوند. جشن سوری یا چهارشنبه‌سوری، مراسم «کوسه‌نشین»، «میرنوروزی» و «نوروزخوانی» انجام می‌گیرد و مردم با همان شادی و خوشی و نشاط – پای‌کوبان و دست‌افشانان و«نوروزی‌خوانان»- به پیشواز نوروز می‌روند  و این شور و حال را به نوروز می‌کشانند. در سراسر نوروز – که شش روز به درازا می‌کشد – این شور و حال و نمایش و خوانش و دید و بازدید و شادباش‌گویی در کار است… شب عید نوروز، هیچ خانه‌ای پیدا نمی‌شود که اجاقش روشن نباشد و بر در و بامش آتش زبانه نکشد و دود از بخاری خانه‌اش بالا نرود و بوی خوراک و بُخور برنخیزد. تا آن‌جا که اگر خانواده‌ای عزیزی را هم از دست داده باشد، نباید اجاقش خاموش و خانه‌اش بی‌رونق و بی‌فروغ بماند که در این صورت بر نزدیکان و همسایگان بایسته است که خانه‌اش را پاک و پاکیزه و به‌رونق و اجاقش را روشن و گرم سازند و بر در و بامش آتش برافروزند و بر ایشان بهترین خوراک‌ها و آجیل و شبچره نوروزی فراهم و رخت فرزندان آن خانواده را نو کنند تا همه آن دودمان سال نو را با پیروزی و شگون به پیشواز روند و برای شادی روان درگذشته و درگذشتگان شاد باشند. زیرا باور دارند که به هنگام تحویل سال نو، گرفته، اندوهگین و ناشاد باشند، تا پایان سال هم‌چنان خواهد بود که در این صورت: «هر دم آید غمی‌ از نو به مبارکبادشان»…

خردمندان ایران، مِی‌ را نماد شادی و خوشی و زندگی و زنده‌دلی دانسته‌اند. مِی‌خوردن (شادمان و خوش‌بودن) باید بر پایه‌ی خرد باشد و به فرمان خرد. اندازه و چند و چون آن باید خردمندانه باشد. فردوسی می‌فرماید:

به اندازه به هر که او می‌خورد                     که پر خوردن از وی بکاهد خرد

عروسی‌ست می، شادی آیین او                    که باید خرد کرد کابین او

ز دل برکند می‌ تب و دود و تاب                    چنان چون بخار زمین آفتاب

چو عود است و چون بید- تن را گهر -            می‌ آتش، که پیدا کند زو هنر

گهر چهره شد، آیینه شد نبید                        که آید درو زشت و زیبا پدید

دل تیره را، روشنایی، می‌ است                     کرا کوفت تن، مومیایی می‌ است

به دل می‌کند بددلان را دلیر                        پدید آرد از روبهان کار شیر

به رادی کشد مرد بدمرد را                         کند سرخ لاله‌رخ زرد را

به خاموش، چیره زبانی دهد                       به فرتوت زور جوانی دهد

خورش را گوارش، می، افزون کند               ز تن، ماندگی‌هات بیرون کند

و خیام – با الهام از فردوسی – فرمود:

می‌خوردن و شاد بودن آیین منست              فارغ بودن ز کفر و دین، دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست             گفتا دل خرم تو کابین منست

و به دنبال آنان تا به حافظ شیرازی می‌رسیم، همه بر آنند که این جهان آفریده خوب خداوند است؛ باید آن را آباد و شاد نگه داشت. آبادانی زمین به شادی و سرزندگی انسان بستگی دارد و به همین سبب است که انسان جاودانه است و روانش پس از جدایی از کالبد برفراز همین زمین در پرواز است و ناظر و گواه جانشین خود. اگر جانشین را افسرده، پژمرده و ناشاد ببیند، او نیز پژمرده و اندوهگین می‌شود. برای شادی روان درگذشتگان شاد بود و سرزنده…

یکی از ۲۱ یشت ادبیات مزدیسنی (یشت ۱۳)، فروردین‌یشت است که بزرگ‌ترین یشت اوستاست. این یشت ویژه‌ی فروهران است که از بزرگی، شکوه و کارهای آنان سخن می‌دارد. در آیین مزدیسنی به پنج نیرو در کالبد آدمی ‌باور دارند که عبارتند از:

۱- جان (نیروی جنبش و کوشش)،

۲- «دئنا» یا دین (بینش، بصیرت، وجدان… )،

۳- بو (نیروی دریافت، درک، تمیز)،

۴- روان (نیرویی که از او بازخواست می‌شود. نیروی پاسخگوی کردار… )،

۵- فروهر fravahar یا فروشی (نیروی پایداری و ماندنی) فروهر (FRAVAHAR/FRAVAHR) که ماه فروردین ویژه آن است، نیرویی است جاویدان که نگهداری و پاسبانی انسان و هر موجودی با اوست. ایرانیان باور داشتند که فروهر هر کسی پس از مرگ تن از کالبد جدا می‌شود و در جهان مینو به زندگی جاودانه خود می‌پردازند. نگهبان نام و ناظر کار و کوشش بازماندگان خود است. در زمان‌های ویژه فرود می‌آید تا از دودمان خود و کار و زندگی‌شان آگاه شود و باور دارند که به ویژه، پنجه دزدیده یا گهنبار همسپدم نوروز هنگام فرود حتمی ‌اوست. دودمان‌ها برای آن‌که فروهر درگذشته یا فروهران در گذشتگان‌شان شاد و خرم باشند و با خوشی و خوشنودی بازگردند و پاسدار و نگهبان آن باشند، آن روزها را باید به خوشی و پاکیزگی برگزار کنند. این روزها جشن فروردین می‌گویند. این روزها همین نوروز فرخنده است که روز ششم آن بسیار گران‌مایه است زیرا در این روز پیام‌آور خرد و اندیشه و عشق و مهر و بهزیستی و به‌آفرینی دیده به جهان گشوده و از همان لحظه نخستین خندان بوده است… مردم ایران در آغاز نوروز، گذشته از پاکیزگی تن و جامه و خانه و افروختن آتش و هلهله و شادی، باید خوراک‌های نیکو بپزند. جام‌هایی از آن خوراک‌ها را بربام خانه می‌گذارند تا فروهران در گذشتگان‌شان ببینند و بدانند و آسوده‌خاطر باشند که فرزندان و بازماندگان‌شان بیچاره، نیازمند، تنگدست و اندوهگین نیستند. با این کار هم مردم و خانواده‌ها و هم درگذشتگان شاد و خرم و سپاسگذار دادار آفریدگار پروردگار خواهند بود… مردم بدخشان، هنگام نوروز، نیایشی دارند که فرازی از آن چنین است:  «… گشایش کار، فرخندگی این دیدار، هر دانه‌ی شما هزار، هزار شما بی‌شمار…» نوروز، برای همه ایرانیان و مردم جای گرفته در پهنه زمین – از آمویه تا فرات، از سند تا شمال قفقاز و کرانه دریای مدیترانه -… نماد گشاده‌دستی، فراخ‌نعمتی، شادی، فراوانی، دارایی و خواسته، رویش گیاهان و گسترش کشاورزی و زایش طبیعت و فراوانی نعمت… و نماد و نمود داد، دادگری، آزادی، آزادگی و گشاده زبانی است.                                                                                                    اصولا در آیین و فرهنگ ایرانی، بیداد، فقر تنگ‌دستی، پریشانی خاطر و اندوه، از داده‌های اهریمن است. برعکس آن فراخی زندگی، دارایی و خواسته، گشاده‌دستی، جمعیت خاطر، شادی، بکامه‌بودن مردم، آبادانی و سرسبزی زمین، داد و دادگری… داده و فرموده‌ی بهمن است… ( به راستی که فقر و تنگ‌دستی و بیداد، عامل اصلی فرومایگی، زبونی، چاپلوسی، دلهره و پریشانی خاطر انسان است و این همه نمودار تعلیم انیرانی است. هر زمانی که این لجن‌زار گندیده و بیماری‌زا به جویبار زلال و گوارا و توان‌بخش فرهنگ ایرانی رخنه کرده و دیر پاییده، زلال فرهنگ

/ 0 نظر / 35 بازدید